(قسمت دوم)
۲- روز دوم : طبيعت ناب
گر چه براي راه زيادي كه در پيش داشتيم، مي بايست صبح زود بيدار شويم، ولي خوردن تخم مرغ با ماست محلي در دل طبيعت ناب، دليل بهتري بود تا ما ساعت۵:۳۰ از كيسه خواب گرممان بيرون بياييم. پس از صرف صبحانه و جمع كردن وسايل در ساعت۷:۵۰ به راهمان ادامه داديم. مسير حركت ما كه جهت شمال غربي- جنوب شرقي داشت در واقع از ميان درّه اي طولاني و درجهت خلاف آب رودخانه مي گذشت. در سمت چپ ما ديواره هاي مهيب سالن كوه بود و در سمت راست ما كوههاي نسبتاً كوتاهي كه پوشيده از درختان بلوط و درختچه هاي بادام و جاز بودند.
بهر حال در مسير پاكوب و در كنارة رودي كه اكنون حجم آب آن كمتر از ديروز بود به راهمان ادامه داديم. پس از ساعتي در يك محوطه نسبتاً وسيع مسير رودخانه دو شاخه مي شد. يكي از شاخه ها مستقيم ادامه مي يافت و ديگري به سمت درّة سمت راست مي رفت. در اين جا بايد دقت مي كرديم، چون راه پاكوب هم شسته شده بود. ناگهان چشممان به سنگچين هايي خورد كه مسير را به ما نشان مي دادند. اين سنگچين ها در ميان عشاير به « سلامگه » معروفند و عشاير به محض رسيدن به اين سنگچين ها به امامزاده سلام مي كنند. با يافتن و ادامه مسير در ساعت۹:۱۰ به « پيرچل » در سينه كش يك كوه رسيديم. احمدبن سليمان معروف به پيرچل كه داراي بارگاه بسيار محقري است، به گفته عشاير فرزند سليمان پيامبر است و بسيار مورد احترام عشاير منطقه است.
پس از كمي استراحت و صرف چاي و شنيدن صحبتهاي خادم امامزاده، در ساعت۱۰:۰۵ به مسير خود ادامه داديم. در طول مسير هوا به تناوب ابري و آفتابي مي شد و اين مسأله زيبايي برنامه را دوچندان مي كرد. علاوه بر آن، چندين آبشار كوچك و بزرگ را در تمام طول مسير مشاهده كرديم، البته به نظر مي رسيد كه اكثر آنها فصلي باشد و عمرشان به ارديبهشت ماه نرسد. بهر صورت، با ترك پيرچل، پس از دقايقي بر نقطه بلندي رسيديم كه چشم انداز زيبايي داشت. سالن كوه در شمال و شرق، در كوههاي اسفندياري و لنگر درغرب در برابرما قرار داشتند. در زير پايمان درّه هاي عميقي مشاهده مي كرديم كه طبق گفته آقاي مريد نژاد مي بايست روستاي تپي را در آنها مي ديديم، ولي ترديد هاي آقاي مريد نژاد مرا مطمئن ساخت كه بخشي از مسير را گم كرده ايم.
با مشورت و بررسي نقشه، تصميم گرفتيم كه در جهت جنوب شرقي حركت را ادامه داده و ارتفاعمان را كم كنيم. اين كار خيلي مؤثر واقع شد، زيرا پس از دقايقي به دو وارگة كوچك برخورديم كه دو نفر در كنار آنها بودند. با سلام و احوالپرسي مشخص شد كه آنها اهل روستاي تپي هستندو با اصرار فراوان ما را به منزلشان بردند. در ساعت ۱۲:۴۵ به روستاي تپي رسيديم كه در واقع شامل حدود ۱۰ خانه است ساختار روستا مرا به ياد ماسوله انداخت زيرا بام هر خانه اي در واقع حيات خانه ديگر بود.
در حين مهمان نوازي بي چشمداشت دوستان جديدمان، نكته اي كه توجه مرا جلب كرد، نان تيره رنگ و خوشمزه اي بودكه از آرد بلوط تهيه شده بود و عشاير منطقه به آن« كلگ » مي گفتند.
باري، ساعت ۱۴:۰۰ با دلي لبريز از ستايش مهرباني عشاير و وعده ديداري ديگر، روستاي تپي را ترك گفته و در مسير پاكوب به راهمان ادامه داديم. دقايقي بعد، ابرهاي بهاري كم كم همه منطقه را پوشاندند و در ساعت۱۵:۰۰ اولين قطرات باران را بر روي صورتم احساس كردم. هوا بسيار دلپذير شده بود و ما نيز كه تا جازستان فاصلة زيادي نداشتيم سرعت خود را كم كرديم تا از طبيعت زيبا بيشتر لذت ببريم. در اين هنگام به يك گروه حدوداً ۲۰ نفرة اصفهاني برخورديم كه قصد داشتند به سمت آبشار شوي بروند. پس از سلام و سؤال و جواب كوتاه، از آنها جدا شديم. لحظاتي بعد بر شدت باران افزوده شد و غرش هاي مهيب رعد ما را بر آن داشت تا هر چه سريعتر از ارتفاعمان بكاهيم . اكنون كوههاي سالن، اسفندياري و لنگر كاملاً در ابر فرو رفته بودند.
با رسيدن ساعت ۱۵:۴۵ ما نيز به جاده خاكي در نزديكي جازستان رسيديم و در حاليكه در انتظار ديدن نيسان هاي عبوري بوديم، در زير بارش باران به سمت روستاي « برآفتاب » حركت كرديم.
تازه بازي خورشيد با ابرهاي بهاري آغاز شده بود و ما در حين حركت بر روي جاده اي كه بر اثر ريزش هاي كوه بسيار نا هموار شده بود، شاهد اين بازي بوديم. و من بزرگترين و زيباترين رنگين كمان ها را تماشا مي كردم تا اينكه باران در ساعت۱۶:۴۰ پايان گرفت. با ادامه جاده خاكي در ساعت ۱۸:۱۵ به روستاي كوچك برآفتاب رسيديم و پس از مكث كوتاهي از آن گذشتيم با اين اميد كه در «سرگچ» اتراق كنيم. اما شايد خستگي آقاي مريد باعث شد تا او در يادآوري فاصله اشتباه كند. اين بود كه ما تا ۱۹:۴۵ حركت كرديم و هيچ روستاي ديگري نديديم. در عوض به جايي رسيديم كه رودخانه ( احتمالاً آب شور) جاده را قطع مي كرد. از طرفي هوا ديگر تاريك شده بود و عبور از آب سرد و تيز، در آن شرايط عاقلانه نبود. يك شب ماني اجباري در راه بود. پس شام مختصري خورديم و چادر را برپا كرديم. آقاي مريد نژاد خيلي زود به خواب رفت ولي من تا ديرهنگام بيدار ماندم و يادداشت هايم را كامل كردم.
۳- روز سوم: پايان
ساعت ۶:۱۵ روز ۱۰/۱/۸۶ در حالي كه هنوز كم خوابي ديشب را با خود داشتم، با سر و صداي مريد نژاد بيدار شدم. بدون خوردن صبحانه چادر را جمع كرده و به راه افتاديم. درد پاي مريد كه از ديروز شروع شده بود، حركتمان را كند مي كرد. بهر حال در ساعت۸:۳۰ به يك سه راهي رسيديم كه راه سمت چپ به سمت روستاي « بوالحسن» مي رفت. همانجا براي صبحانه اتراق كرديم. نقطة جالبي بود، روبرو ديواره هاي « هفت تنان » ،« سگريون» و دژ « ممدلي خان» بود و پشت سر،سالن كوه كه اكنون تا گردن سپيد پوش شده بود. صبحانه را خورده و نخورده، در ساعت ۹:۰۰ به راه افتاديم. شقايق زارها و سبزه ها را پشت سر گذاشتيم و در ساعت ۱۱:۰۰ به جاده آسفالته رسيديم. بلافاصله حركت را به سمت چپ ادامه داديم تا اينكه نيم ساعت بعد به «پانثار» رسيديم . و چقدر گرسنه بوديم! و چقدر كنسرو ماهي خوشمزه بود! و بالاخره انتظارمان به سرآمد و درست بعد از ناهار چشممان به يك نيسان خالي افتاد. بعد از سوار شدن، ديگر كاري نداشتم جز آنكه در پشت نيسان به يك گوني آرد لم بدهم و چشمانم را ببندم. يك ساعت و نيم بعد در دزفول بوديم.
افشين شاهين زاده

