نام و نام خانوادگی: سیف الله موسوی

تاریخ تولد:   ٦/ ٦/ ۱۳۵٧

متولد: الیگودرز

میزان تحصیلات : لیسانس عمران-عمران از دانشگاه چمران (شاخه شمالی)

تاریخ عضویت در اوکسین: نوروز 84

  

-  آیا قبل از عضویت در  اوکسین تجربه دیگری از کوهستان داشته اید؟  خیر

 

- بهترین برنامه ای که در اوکسین داشته اید؟(در صورت امکان با دلیل)

دماوند،صعود به بام ایران

-   بدترین برنامه ای که در اوکسین داشته اید؟(در صورت امکان با دلیل)

شیمبار!..........

  

علایق

رنگ

فصل

ماه

ورزش

طبیعت

ذائقه

غذا

صورتی

زمستان

دی

کوهنوردی

رودخانه

ترش

 هر چیزی که از سنگ نرمتر است

 

- به کدامیک از شاخه های زیر گرایش بیشتری دارید؟

 1-کوهپیمایی
2- سنگنوردی و دیواره
3- گلگشت

4- پیمایش چند روزه
5-صعود برف و یخ

- به کدامیک از مسئولیتهای زیر گرایش بیشتری دارید؟

1-امور مالی

2-گزارشگری

3-عکاسی

4-پاکبانی

 

 

- از سیف الله خواستیم تا در برابر کلمات زیر اولین احساس یا چیزی که به ذهنش خطور میکنه و یا تعریف او از  این کلمات را بیان کند؟

اوکسین = دوستی

برف = سرما

باد = مقاومت

آتش = گرما

قله = شور و هیجان

بهترین روز سال =روزهای آفتابی

بدترین روز سال = روزهای گرد و خاک

بهترین لحظه = زیارت امام رضا

بدترین لحظه = -

 

  

کلام آخر سیف الله:

این گروه پنجره شادی و تجربه زیبایی های زندگی من است.از افشین به خاطر همه زحمت هایی که واسه گروه می کشه تشکر می کنم.

 

 

 

+ نوشته شده توسط یه اوکسینی دیگه در پنجشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۸ و ساعت |

                                                
  ایمان به
خدا

داستان دربارۀ یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد. ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را در برگرفته بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت، ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود. همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد. در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد.در حال سقوط فقط لکه های سیاهی مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک کشیده شدن به وسیلۀ قوه جاذبه او را در خود می گرفت. همچنان سقوط می کرد، در آن لحظات تمام رویداد های خوب و بد زندگیش به یادش آمد. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به وی نزدیک است. ناگهان احساس کرد طناب دور کمرش محکم شد و در میان آسمان و زمین معلق ماند. در این لحظۀ سکون چاره ای برایش نماند جز آنکه فریاد بزند: خدایا کمکم کن.
ناگهان صدای پرطنینی از آسمان شنیده شد: چه می خواهی؟
مرد گفت: ای خدا نجاتم بده.
 - واقعا باور داری که می توانم نجاتت دهم؟
 - البته که باور دارم.
 - اگر باور داری، طنابی که به دور کمرت بسته است پاره کن.
یک لحظه سکوت .... و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام نیرو طناب را بچسبد.
گروه نجات روز بعد یک کوهنورد یخ زدۀ مرده را پیدا کردند. بدنش از طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود، در حالی که او فقط یک متر از زمین فاصله داشت.

 

+ نوشته شده توسط یه اوکسینی دیگه در جمعه ۳۰ اسفند ۱۳۸۷ و ساعت |