قارون
(۱۴،۱۳و۱۵خرداد)
وکوه دوباره صدایمان می کند.آری این صدای کوه است که می تپد در ذهن وصدائی شبیه پیدا شدن گمشده ایست و آیا اینگونه نیست که در کوه گمشدهء درونی را جستجو می کنیم و عظمت هستی را؟
نوبت قارون است این بار. گنجی بس زیبا وبا شکوه که حاتم وار چهرهء خشن طبیعت را بر دیدگان تشنهء کوهنوردان می بخشد و من اکنون در تصویر مبهم کوهی که در ذهن ساخته ام به چگونگی صعود می اندیشم.
پنجشنبه است ،نحس نیست،هر چند ۱۳است امروز. می بایست به گونه ای برنامه هایم را تنظیم کنم که سر ساعت ۳۰/۳در محل قرار حاضر باشم. من و حامد در فکریم که چگونه رئیسمان را فریب دهیم تا به ماموریت نرویم و مثل همیشه کارسختی نیست. به محل می رسم. چه خوب،همه آمده اند بجز افشین واحسان که حالا اونا هم استغفراله. ساعت ۴ است که مینی بوس ما را میبلعد و جاده را و ما اکنون در این اتاق آهنین از روزنه های شیشه ایش اهواز که به بدرقه آمده بود را بدرود میگوییم وصدای زیبای مهدی وصدای دستهای نازنین بچه ها فاصله دلها را کم می کند و یکنوا می شویم. سپس هندوانه ای قرمزوشیرین وخنک که نشان از حضور فردی خوش سلیقه در میان ما می داد زینت بخش سفرهء شادیمان می شودواز کنترل خارج می شویم. آواز و شور و هیجان زمان را هضم می کند واکنون در ایذه ایم. چهرهء مهربان و دوست داشتنی و خشن حبیب آقایی ما رو یاد فلکه گاز می اندازد وبا تعدادی ماچ وبوسه به استقبال هم می رویم و حبیب دوست جدیدی را به ما معرفی میکند، ببر منگشت ، آرام، وبی صدا و با چهره ای دوست داشتنی که آقای مکی پور می خواندش.اوه، احمد هم آمد. احمد آقایی خندان و پرانرژی وبازهم ماچ وبوسه.
و دوباره حرکت،ولی انگار مینی بوس توان حمل اینهمه هیجان و شادی را نداردوما رابه مینی بوس تازه نفس دیگری می سپارد وما هم کم نمی گذاریم وتا ته اعماقمان آواز می خوانیم ومی خندیم وانصافا" که شادیم وهنوز شعرهایمان ته نکشیده وکمی هم برایمان نفس مانده که پس از ۵ ساعت ماشین سواری در ساعت ۳۰/۹ به دریاچهء زیبای سد کارون۳ درقبل از روستایء فاله می رسیم.کمی صبر می کنیم تا سوار بارج(دوبه)شویم واز دریاچه بگذریم.حتی در تاریکی شب هم بسیار زیباست.فاله رازیر نورمهتاب می بینیم.ساعت ۱۰ شده است.پیاده می شویم و هنوز در حال وهوای مینی بوس هستیم که با اولین فریب سرپرستی روبرو می شویم. صدای احسان وزمزمه های حبیب را می شنویم که می گویند:زودکوله ها رو ببندید باید راه بیفتیم. من هم که حبیب وسیخهای کباب گوشت بز و دوغ دست ساز افشین وشیرجه رفتن در کیسه خواب را دوره می کردم جملاتی را زیرلب نثار احسان کردم.
مکی پورراهنما،احمدجلوداروحبیب عقب دار و اوکسین در میان محبت وامنیت آنها تاریکی شب را میشکافد وبا نور هدلایتها کوه را تزئین می کند تا مهتاب خود را برساندو ما در خنکای شب تصمیم حرکت در شب را تحسین می کنیم.
هنوز عقربه کوچک ساعت درنیمه راه رسیدن به یک بودکه به چشمه کلار رسیدیم وچه حلاوتی دارد آتش وکباب وچادرهای بر پا شده وکیسه خواب واپیزود ۱۲.
باید صبح شده باشد که اینگونه بچه ها محبت آمیز بیدارباش را عربده می کشند وگریزی از بیداری نیست وچه بهترکه قبل از کتک خوردن وآلودگی صوتی بیشتر به آنها ملحق شوم وازنسیم صبح وچای داغ وصبحانه عقب نمانم والبته جمع کردن کیسه خواب وچادرها که همیشه تنبلی ام را به یادم می آورد.
کمی کوله بستنمان زیادی طول می کشد.عده ای آماده،منتظر،کلافه وعده ای وسواسوار کوله هایشان را برای حرکت راضی می کنند.ساعت کاری به کوله بستنمان ندارد و ۳۰/۷ را نشان می دهد.
حرکت که آغاز می شود تابش آفتاب وتعرق وخوردن زیادی آب ، ما را به یاد گرمازدگی وتوضیحات افشین می اندازد و با آوازهای مهدی وشوخی های بچه ها همه چیز فراموش می شود. به کومه های عشایر که می رسیم ساعت خود را به ۳۰/۱۱ رسانده است.حبیب پیشنهاد می دهد کوله ها را رهاکنیم وبا کمی آذوقه وآب به سمت قله برویم.در واقع حبیب هیچگاه پیشنهاد نمی دهد،برای آرامش خود اینگونه تعبیرش می کنیم وگرنه مجبوریم سوغاتی های کبود رنگ حبیب را تا اهواز بر پوستمان حمل کنیم.
یک ساعت بعد برای صرف نهار زیر تابش تند آفتاب چشمه ای پذیرای ما می شود.بینوا اسمی ندارد.چگونه تاکنون بدون اسم زنده مانده است؟ تلنگوش اسمی است که حبیب برای آن به اصرار بچه ها انتخاب می کند.ومی اندیشم که چگونه اسیراسمها شده ایم.
باید به راه بیفتیم،گرمای هوا وشدت تابش آفتاب اجازه نمی دهد بیش از یک ساعت مهمان تلنگوش باشیم.
وبالاخره همت بلند و اراده پولادین این گروه ، کوه را به زیر می کشدواکنون بر روی قله با شعر با شکوه ای ایران ، عظمت هستی را دوره می کنیم وتبریک گویان آغوش خود را بر دیگری میگشائیم وکسی هم در میان عکس گرفتنهای رضا ساعت را اعلام میکند ۴۵/۳. راستی یادم رفت از افشین وحمزه بگویم که از ما جدا شده بودند وهمزمان با ما برفرازقله ای بلندتر یکدیگررابه آغوش کشیدند.البته اینگونه می کفتند،شاید هم در دره ای درازکشیده بودندو ما آنها را نقطه وار بر روی قله تحسین می کردیم.
تجربه مان را برمیداریم وقله را در تنهائی خویش رها می کنیم وساعت ۷ است که با دوغ وآب خنک وگرمای محبت عشایر در کومه ای مفروش وزیبا، پذیرائی می شویم. همانجا شب که کمی هم سرد شده بود را به صبح میرسانیم و من چقدر غبطه خوردم وقتی شنیدم سفرهء شام دیشب را که در مطبخ فقیرانهء مادری مهربان وصبور و سخت با برنج وآبگوشت خوشمزه تزئین شده بود را با خواب عوض کرده بودم.
صبح را با کل کل های صبحگاهی آغاز می کنیم وصبحانه و چای وعکس وحرکت. به اندازه کافی وقت برای برگشت داریم واین صعود با چشمهء آب کلار و سایه درختان بلوط وآب تنی ونهار وحبیب، زیباتر می شود.
وحالا فاله را زیر نورخورشید می بینیم واین بار با دوغ وآب خنک وآغوش گرم مادری پیر و روستائی نوازش می شویم که می گوید همه ایرانی هستیم،اهل هرجا که باشیم وما شگفت زده جمله اش را به یکدیگر منتقل می کنیم.
دوباره صدایش می زنند،جواب می دهد ۳ است ومی اندیشم چگونه اسیر ساعت شده ایم ونمی توانیم ساعت نبندیم.
مینی بوس ودریاچه وبارج وآواز و ایذه.حبیب ومکی پور پیاده می شوند. احمد هم که روزقبل برگشته بود. مینی بوس عوض می کنیم وبا حبیب وببر منگشت وفلکه گازخداحافظی می کنیم ودعای خیرمان را درتشکرمان هدیه شان می کنیم.
اهواز وعکس وجدائی وخدانگهدار تا کوهی دیگر.
سیف اله موسوی
