با توجه به اتمام مدت اعتبار کارت های بیمه ورزشی لطفا جهت تمدید کارت خود در اسرع وقت اقدام کنید

+ نوشته شده توسط یک نفر اوکسینی در سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۶ و ساعت |

گروه کوهنوردی آزاد اوکسین
برنامه شش ماهه اول سال ۱۳۸۶

ردیف

نام برنامه

زمان

مکان

مسیر

ظرفیت

سرپرست برنامه

توضیحات

۱

دره هالویی

۳و۴ فروردین

شمال دزفول

شهیون

نا محدود

افشین شاهین زاده

گلگشت، پیاده روی

۲

منار

۳۰و۳۱فروردین

مسجد سلیمان

قلعه خواجه

نا محدود

حامد ممبینی

صعود به قله

۳

کلاس تئوری

اردیبهشت

اهواز

-

نا محدود

کلاس تئوری بازآموزی کوهپیمایی

مدرس آقای نشیبی، مدت کلاس ۳ ساعت

۴

قارون

۱۴و۱۵ خرداد

ایذه

فالح

۱۱نفر

احسان شاهین زاده

صعود به قله، آمادگی برای برنامه قاش مستان

۵

کوه سفید

۱۴و۱۵ خرداد

بهبهان

سر آسیاب

۱۱نفر

احسان شاهین زاده

صعود به قله، جایگزین برنامه قارون

۶

قاش مستان

۲۵تا۲۸ خرداد

کهگیلویه و بویراحمد

روستای خفر

۸نفر

افشین شاهین زاده

صعود به قله، شرکت در برنامه مستلزم حضور در برنامه آمادگی و تایید سرپرست گروه می باشد.

۷

هفت تنان

۴و۵و۶ مرداد

چهار محال بختیاری

شیخ علیخان

۸نفر

سیف اله موسوی

هفت تنان از قلل بلند رشته کوه زرد کوه می باشد

۸

کلار

۴و۵و۶ مرداد

چهار محال بختیاری

 

۸نفر

سیف اله موسوی

جایگزین برنامه هفت تنان

۹

آبشار آتشگاه

۷و۸و۹ شهریور

چهار محال بختیاری

لردگان

نا محدود

هانیه مظاهری

گلگشت، برنامه مشترک با گروه جندی شاپور دزفول و به سرپرستی گروه اوکسین
آوردن مهمان با تایید سرپرست بلا مانع است

+ نوشته شده توسط یک نفر اوکسینی در سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۸۶ و ساعت |

جمعه سوم فروردين سال يكهزار وسيصد و هشتاد وشش شمسي :
سلام . من بانو هستم . روزگاري در همين حوالي به دنيا آمدم و كمي پيش تر از اين روزي در همين حوالي ديدم كه مرده ام . احساس ميكردم سنگهايي روي گورم هست كه نميگذارند نفس بكشم . سنگهائي كه نميگذارد حركت كنم . پس از آنروز از بسياري مرده بودنم , روزهاگريستم . آنقدر كه دل يكي كه نامش خدا بود به حال مرده گي ام  سوخت . و بر كوير سوخته ي بيدرخت اجازه ي باريدن ابر را داد . و باران باريد و من ديدم سرشار تراز چشمه ي غمگين چشمهام سرشاري بيكران عشق برچشمهاي خداونداست .
امروز جمعه ,سوم فروردين سال هشتاد وشش دوباره پس از قرنها ديدم كه كوله پشتي بسته ام . ديدم كه عازم حركتم .ديدم كه قرار بردوباره زيستن است و مقصد ما جائي دردل خداوند , روستائي بر سرزمين روزگار است . بادوستاني  كه آنقدرتازه اند كه مثل كفش نو , ميترسي كه مبادا پاهاي بودنت تاول بزند ونويي را تاب نياورد . اما دل , دلش بيقرار است   و پا بيتاب رفتن .  دل به خدا ميسپارم و  كمي آنطرفتر از ساعت هفت بايك گروه نه نفره از دوستان تازه ازاهواز حركت ميكنيم . مسير بهارانه است  . سبز , آرام , خنك ودلپذير .
پس از تقريبا" دوساعت به ترمينال دزفول ميرسيم . تاكوله ها را پائين بياوريم و كمي خمودگي ناشي از صندليها را ازتن درآوريم يكي دو نفري به جمع ما اضافه ميشوند . چهره هاشان آشنا مينمايد  , انگار كه قبلا"  يكديگر را ديده باشيم . ..... ها يادم مي آيد !!!!!!! افشين شاهين زاده !
از اينكه اينقدر سريع چهر ه اش را  از خاطر برده ام كمي خجالت ميكشم . اما لحن صميمي و چهره خندان آقاي شاهين زاده براي پايان دادن به تمام غريبگي ها , كافيست .
ساعت نه وبيست دقيقه همگي سوار بر وانت  دزفول راترك ميكنيم .برخلاف آن دلشوره غمگين , گروهمان صميمي است و تازه واردها را سريع به جمع  دوستانه خود ميپذيرد . سرعت ماشين زياد است و باد خنك  همراه با عطر خوش هوا ,  شامه را نوازش ميكند . باتمام وجود هوا را ميبلعم . عطرخاك و پاكيزگي هوا و خنكاي روزگار را  . تابلوها را سعي ميكنم نخوانده نگذارم . روستاي بازار گه  درمسير حركتمان است . پس از آن  به روستاي شهيون ميرسيم . باهمان سادگي و پاكي روزگاران دور . دوچوپان گله گوسفندانشان را در دل جاده هي ميكنند . سمت چپ مسير به روستاي حسن آقا ميرسيم . جاده ي آسفالته تمام ميشود وراه شوسه ناهوار پيچ و تاب هاي شديدي به ماشين ميدهد . شقايق هاي وحشي همه سراز خاك برداشته اند . گل هاي ريز و رنگي زمين را زيور داده اند . روستاها ي درطول مسير شايد ديگر شبيه روستا نيستند . كوچكند و كم خانوار . چيزي شبيه بخش .  همگي ساده اند  با خانه هائي ساخته شده از خــشت وسنگ . مردم از هر فضاي كوچكي براي كشت گندم استفاده كرده اند . ساعت يازده  براي جمع كردن هيزم ازماشين پياده  ميشويم آنقدر گل روي زمين روئيده كه من هيزم را فراموش ميكنم . نام گلها را نميدانم . گل هاي زرد وبنفش و يكي هم بابونه است كه تمام زمين را پوشانده .جائي كه ايستاده ايم دره آلويي نام دارد يازده و بيست دقيقه  دوباره سوار ماشين ميشويم مسير ناهموار تر است .تكان هاي ماشين تقريبا" ديگر امان نميدهد اما  عاقبت چنددقيقه اي مانده به دوازده ماشين سواري مان تمام ميشود و به روستاي دره آلوئي كه به دره هالويي هم شهرت دارد ميرسيم . يكساعتي كمتر به سمت چشمه ايي كه درمسير است پياده روي ميكنيم ودر دشتي سبز وزيبا زير سايه يك درخت براي ناهار و رفع خستگي توقف ميكنيم . ديگر واقعا" نگراني ابتداي سفر را  ندارم . هم گروهي هامان آدم هاي كوهند . با همان خصيصه هاي رفاقت و يكدلي . كنارهم ناهار ميخوريم و تمام الفباي دوستيمان را مرور ميكنيم . ساعت يك ربع به چهار باز حركت ميكنيم . از شيبي تند و خسته كننده ميگذريم . گذرمان از شيب به تنهائي يكساعتي طول ميكشد . وچهار و چهل و پنج دقيقه به منطقه اي ميرسيم كه  قرار است شب را اقامت كنيم . ازخوشحالي سر از پا نميشناسم . پس از ماهها دوري وصبوري باوركردنش سخت مينمايد كه كوه به خودش راهم دهد . در آن جمع مردانه تنها ميتوانم جلوي ريزش اشكهام را بگيرم . اما شوق و ذوقم را نميتوانم از افشين شاهين زاده پنهان كنم . او كه پلي براي دوباره آمدنم شده .
به پيشنهاد حمزه ,گشتي در منطقه ميزنيم . بالاي سرمان تپه اي  تخته سنگي است به اندازه پانزده دقيقه اي  كه بالا ميرويم .دشت وســيعتري روبرويمان خودنمائي ميكند . زيباست . آنقدر زيبا كه به توصيف كلام درنمي آيد .  زير پا درياچه دز قرار دارد با قايق ها و سد دز . آسمان بالاي سرت باشد وزمين زير پايت و تو آنقدر در مركز قرار گرفته باشي كه به همه چيز آنقدر نزديك شوي كه باورت شود ميتواني دست بلندكني آسمان به آغوشت بكشد و سر به زير آوري و بر زانوي زمين بخوابي مگرميتواني خالي از احساس باقي بماني . مگر ميشود بي اختيار ياد نقاش بزرگ نيافتي و مگر ميتواني از خاطرش ببري ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
شب كنار هم دور آتش جمع ميشويم . آخرين بار آسمان و شب وآتش را بر زمين خامي باشت تجربه كرده ام . و اينك باز سرماســت و تاريكي و ستاره و گرماي جانبخش آتش . و سرود و شامي بر گرماي آتش مهيا شده و چاي كه ازهميشه خوشگوار تر است . پاس بخشي هاي يكساعته تجربه جديدي است . قرار بر اين است كه دو نفردونفر تا صبح مراقب آتش باشيم و گروه . با عارف همگروه ميشوم . شايد اولين هم گروهي دونفره ي مشترك ! او مراقب من است و من مراقب او و شايد خدا مراقب بچه هايي كه به خيال ما آرام خفته اند .......!!!!!!!
پس از  آن سرماي شديد شباهنگام است و پياله اي شير قهوه ي !!!!!! داغ . وبعد پناه به گرماي كوچك كيسه خواب و گوش سپردن به سكوت اعجاب آور كوهستان اگر صداي پاس بخش هاي بعدي بگذارد !
صبح باصداي سرگروه بيدار ميشويم . چاي داغ و نان وتخم مرغ وپنير وبيست دقيقه به هشت حركت !
تقريبا" يكساعتي يك مسيركوتاه را به دشواري عبور ميكنيم تا به كنار درياچه برسيم . و ذخيره اي براي آب برداريم و بازحركت كنيم . هواهم رفته رفته گرم ميشود . ديگر همه ي مسير شيب هاي تند و نفس گير است كه بالا و پائين ميرود .زمين اما كاري به خستگي ما ندارد . زيباست و زيبائي هاش را به رخ ميكشد . با گلهاي شاداب بنفش فرش شده  هر يكساعت ده دقيقه اي استراحت ميكنيم . حامد واحسان جلو دار وراهنماي راهند .افشين و عليرضا عقب دار . مريم عكاس است و عارف پاكبان . و گروه كوچك يازده نفره ي ما تقريبا" به سختي و با فريب هاي افشين شاهين زاده كه هر بار به خدا سوگند ميخورد پشت اين شيب ,  بعداز آن پيچ وانت منتظرماست مسير را عبور ميكند . و عاقبت ساعت سه و بيست دقيقه بادو سه ساعتي تاخير نسبت به برنامه اي كه از پيش تعيين شده بود خسته و بي رمق به پامنار ميرسيم . پاداش اين كوهپيمائي پر فراز و نشيب كه فقط قرار بود يك پياده روي گلگشتي باشد جـرعه اي  ازدوغ دست ساز افشين است كه آنقدر خوشمزه است و آنقدر نيروزا  كه به تمام خستگي ها مي ارزد .  از پامنار باوانت حركت ميكنيم وچهار و چنددقيقه ازروستاي بيشه بزان ميگذريم . بچه ها تقريبا" بي رمق به خواب  رفته اند  . چهار و سي وپنج دقيقه به دزفول ميرسيم و با عزيزترين دوست تازه مان افشين كه پياده ميشود خداحافظي ميكنيم . چهار و چهل و پنج دقيقه باسر ووضعي خسته وخاكي   وعجيب درميان نگاههاي لوكس و شيك ومتعجب مردم به ترمينال دزفول ميرسيم . تا آبي به صورت بزنيم و لباسي عوض كنيم پنج وبيست دقيقه ميشود . كه به سمت اهواز حركت ميكنيم ودو ساعت بعد باز ترمينال اهواز و تجربه ي زيباي خداحافظي با دوستانت واحساس دلتنگي و آرزوي ديدار دوباره شان و خسته اما پراميد و پرخاطره  پيش به سمت خانه .
خدايا شكر . زمستان تمام شده خورشيددميده و يخها آب شده اند ومن زنده شده ام . درهمين حوالي باز زندگي به من ارزاني شد. اينك منم كه باز به لطف تو و اعجاز كوهستان زنده ام و باخستگي شگفت پاهام ميتوانم تابينهايت بدوم.

                                                                                                                                 بــــــانـــــو


+ نوشته شده توسط یک نفر اوکسینی در شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۶ و ساعت |